تبليغاتX
باحال ترین کلاس دنیا
همیشه با هم می مانیم

این بار شاگردان دیروز معلمان امروز می شوند تا قضیه عشق را بر روی تخته سیاه اثبات کنند و تدریس عشق برپا کنند..

جمعیت امداد دانشجویی مردمی امام علی(ع) از سال 81 تا کنون، همه ساله در ایام امتحانات، طرحی با عنوان "تدریس عشق" در مدارس مناطق محروم کشور برگزار می کند. هدف اصلی از این طرح برقراری عدالت آموزشی در جامعه و بهره مندی دانش آموزان جامعه، از امکانات آموزشی برابر می باشد.این طرح برای سومین بار در اصفهان و در مناطق زینبیه، حصه و قائمیه در حال اجراست.

از دانشجویانی که تمایل به همکاری در زمینه تدریس در مقاطع دبستان، راهنمایی و دبیرستان دارند دعوت می شود تا با تکمیل فرم و شرکت در کارگاه تدریس عشق آمادگی خود را اعلام کرده تا پس از هماهنگی زمان ها، بتوانیم از حضور آنها در جهت پیشبرد اهداف طرح بهره مند شویم.

زمان و مکان تشکیل کارگاه به زودی اعلام خواهد شد..

فرم هماهنگی (دانلود فایل word)(دانلود فایل pdf) را پس از تکمیل به ایمیل زیر ارسال کنید.

در صورت عدم دسترسی به اینترنت می توانید اطلاعات خود را تلفنی ثبت کنید.

tadriseshgh@yahoo.com

09361820149

+ نوشته شده در  شنبه 1390/01/27ساعت 0  توسط محبوبه  | 


با سلام!

خوبین بچه ها؟! تنبلیت من حتی به محیط اینترنتم راه پیدا کرده !

ازول بذارین از اون 20 واحد اخذ شده بگم: سه واحدش رو حذف کردم 3 واحدش رو نرفتم امتحان بدم که حذف پزشکی کنم اما بعد تایید پزشک نشد و صفر رفت تو کارنامه م! و در نهایت 14 واحد دیگه رو با موفقیت فقط پاس کردم!!

البته در نهایت تر! رشته مو عوض کردم و کارنامه تحصیلیم به طور کلی سفید شد و این وسط اگه بخای علمی بررسی کنیم، تنها چیزی که سوخت دماغ استاد آمارم بود و همچنین چشم پزشک معتمدم در اومد!

راستی من رشته قبلیم دو بار درس آمار رو گرفتم. بار اول حذف کردم بار دومم که همین حذف پزشکی ناکام بود! گفتم میام رشته جدید آمار نداره دیدم لامصب اینم داره! گفتم ایول حداقل اون دیگه استادش نیست! اما متوجه شدم که به احتمال زیاد از سال دیگه استاد باید از گروه حود آمار باشه و اونم کسی نیست جز استاد فسیل شده در گروه آمار(استاد مذکور!!) به خاطر همین تصمیم گرفتم حتمن این ترم آمار رو پاس کنم! البته این آمار پاس شدنیه!

خب دیگه.........

آهان! من به این نتیجه رسیدم خلق و خوی بچه های ریاضی تجربی خیلی با انسانیا فرق داره ! و می خام اعتراف کنم که با اخلاق بچه ها علوم انسانی کنار اومدن کار من نیست به همین مناسبت اکثر مواقع دوست دارم با اتود برم تو چشم تک تکشون! البته از خدا ممنونم که اجازه نمی ده اینقدر اتود داشته باشم!

و دیگه................

همین! دیدین پست گذاشتن چقدر آسونه!

کافیست یک بار امتحان کنید.. دینگ دینگ

آهان راستی! چند نکته تلویزیونی-سینمایی:

خاک تو سر تلویزیون که عموهای فیتیله رو برداشته

جدایی نادر از سیمین معرکه ست حتمن ببینین

اخراجی ها رو هم بیبینین

فیلم شهر زیبا رو هم حتمن از یه جا بجورین ببینین. کارگردانش همون کارگردان نادر از سیمینه

خب دیگه................................

در حال حاضر همین!

بچه ها راستی خیلی دوستتون دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/24ساعت 21  توسط محبوبه  | 

سلام بچه ها!

از اونجایی که هیچکس عید و اینجا شاد باش نگفته و اولین پست سال جدید رو من میذارم

نوروزتـــــــان پیـــــــرووووووووووز....

دلم براتون تنگ شده...........خیلی زیاد.............

دوستم سمانه کنارم نشسته و بهتون سلام میرسونه...........

تا پست بعدی...........خدانگهدار...........به امید دیدار...:):):)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/24ساعت 16  توسط مهسا  | 

دلم برخاستنی به ناگاه می خواهد و گریختنی گرامی از سر فریاد...

.

.

.

دعام کنید دوستان

دوستون دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/17ساعت 0  توسط نگار  | 

سلام دوستان ؟؟؟؟؟؟؟ خوبین ؟؟؟ خانوم بچه ها خوبن ؟؟؟

میگم به یاری خدا و دعا رهبر  ماهم دیگه ۳شنبه تعطیل میشیم !!!!

خب

۱شنبه ۲۴ بهمن ساعت ۶ هتل کورش ؟؟؟؟؟؟؟؟

خوبس؟

اگه بهانه بیارین :
جاده رو سیل برد  

نوه عمه ی مامان بزرگم ناخوشه

 و امتحان ۰.۲۵ واحدی داریم و

 مردم !!!

و اینا اصلا قبول نیست !!!

بهم جواب بدین !!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/16ساعت 12  توسط هاجر  | 

سلام بچه ها....خوبین خوشین؟؟کجایین اصن....گویا سالی ۱ بار به اینجا سر می زنید....

امتحانای ما که شروع شد......شما در چه حالید؟؟کی تموم میشه ؟؟؟بیاین بریم یه جا:ی:ی:ی:ی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/14ساعت 8  توسط فرزانه  | 

راستي بچه ها يه خبره خيلي خيلي خيلي با حال...................اينقده با حالههههههه......

بگم؟!؟!؟!؟!بگم؟!؟؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/15ساعت 8  توسط فرزانه  | 

سلام به همتون........خیلی وقته نیومدم اینجا......دلم واسه همتون یه عالمه تنگیده

روزی نیست که به یاد مدرسه نیفتم و به این خراب شده ای که توشیم فحش ندم..الان دیگه بعد سه سال می فهمم هیچ چیز جای مدرسه و شما ها رو نمیگیره.....دوستی ها اینجا از یه جنس دیگس....یه جنسی که اصلا به دل من نمیشینه و همیشه جای خالی شما ها رو حس می کنم....

راستی چه خبرااااااا؟!؟!؟؟!؟!؟!؟؟!؟!؟؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/15ساعت 8  توسط فرزانه  | 

 

بازگرد ای خاطرات کودکی

برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند اموز روباه وخروس

روبه مکارو دزد وچاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

 سفره پر از بوی نان  گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

 فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوزو سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد ورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

 جمع بودن بود وتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد ان آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

 

 

 

ای معلم نام وهم یادت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن

 

 

 


 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/13ساعت 14  توسط نگار  | 

درووووود بر همه!!!!!!!!!:):):):)

آخرای بهمن اولای اسفند میخام یه برنامه بذارم برای همدان!!!!پارسالم یزد گذاشتم که نیمدین.......البته بچه های دانشگاهمون هم هستن......اما خب چون من دارم برنامه رو میچینم اول به شما گفتم.......برنامه ریزیهاتون و بکنین تا بریم.....منتظر جوابتون هستم!:):):):)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/01ساعت 14  توسط مهسا  | 

 

دوستان و حاضرین عزیز! کچلک های محترم !

اگه لیوان دستتونه همین الان بذارینش رو زمین چون با این خبری که می خام بتون بدم حتمن از دسستون می افته و حوادثی از قبیل خونه ساغر اینا به وجود میاد! ( راسی ساغر خونه تون خوبه؟ سلام برسون!)

همون جا که هستین! بایستید!! و بعدش بشینین..

د بشین !

اینم از نکات محافظتی بود تا نکنه خدایی نکرده از حال برین و زارتی بیفتین کف خونه تون رو بشکونین.

در ضمن اگه وصیتی چیزی دارین بکنین! چون شاید فرصتی باقی نمونه

بیمارستان آتیش نشانی اورژانس مرکز رسیدگی به آسیب های اجتماعی ستاد مبارزه با مواد مخدر و غیره رو هم از همین الان در جریان وضعیت بحرانی روحی روانی تون بذارین!

در ضمن... خواهش می کنم بعد از شنیدن این خبر شاخ نزنید! چون احتمالن شاخ در میارین..

.

.

.

.

من

.

.

.

.

این ترم

.

.

.

.

.

.

.

۲۰ (بیست - بیصت - بیسط - بیصط ...) واحد برداشتم و قصد دارم هیچی شو حذف نکنم و حتا نیفتم...

این واقعه عظیم در حالی اتفاق می افته که من در چهار ترم قبلی ۱۶ واحد بر می داشتم و هر ترم ۳ واحد حذف می کردم و در ضمن یه ترم ۳ واحد دیگه م افتادم!!

.

.

.

.

با اجزه باید برم درس بخونم!!!!!!!(؟)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/17ساعت 23  توسط محبوبه  | 

عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.

20jilp1.jpg

خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.
اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.

* برداشتی از این بیت مثنوی
عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/17ساعت 0  توسط نگار  | 

دوستان سلام

اومدم تقسیم کنم همه چیه . بداش و خوباش :

بداش:

۱)دانشگاه ها  شروع شد متاسفانه و این جانب هم مثل ۱۳ سال گذشته اول سال رو تصمیم گرفتم که درس بخونم

۲) دانشگاه ها جدی جدی شروع شد

خوباش :

۱) اینجا یه کم رونق گرفته

۲) می خوایم باهم بریم بیرون . آخ جون

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/04ساعت 11  توسط هاجر  | 

خواستم اولین کسی باشم که حرف محبوبه رو تایید میکنه. خیلی وقت بود که می خواستم بیام و نمیشد!!

عین هتل کوروش که می خواستم بیام و نشد

منم میخوام دوباره شروع کنم.قول قول قول

راسی یه چیزی...

دوستای گلم...عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتونم

+ نوشته شده در  جمعه 1389/06/26ساعت 22  توسط نگار  | 

 

کچلک های دوست داشتنی سلام

بیاین دوباره شروع کنیم..

برای ما که هفت سال کنار هم بودیم و الان هر کدوم یه جای ایران و شاید سالای بعد هر کدومتون! یه جای دنیا..

برای ما که روز آخر پیش دانشگاهی اشکامون رو با دستای همدیگه پاک می کردیم

برای ما که ادعای دوستی می کنیم

یه فاجعه ست که سالی  دو بار از هم خبردار بشیم!

چندش آوره توی خاطرات الانمون شریک نباشیم

زشته..

دوستی ما بالاتر از این حرفا بود.. یادتون که نرفته؟!

شاید نتونیم همیشه همدیگه رو ببینیم اما این وبلاگ به خدا راه خوبیه برای همین که یادمون باشه علاوه بر دوستای دانشگاه که هر روز می بینمشون دوستایی دارم که هفت سال هر لحظه باهاشون خاطره دارم.. دوستشون دارم

به خدا این وبلاگ با همین سادگی و بی خودی قالب و به هم ریختگیش بهترین جاییه که می تونه یه نخ بشه بین دل من و دل تو!

نذاریم این نخ هی نازک شه.. هی نازک شه و یهو تــــــــــ ــــــــــاق پاره شه

بیاین دوباره شروع کنیم

نوشتن توی این وبلاگ رو

هر اتفاق خوب و بد رو دوباره با هم تقسیم کنیم

هر خنده رو صد برابر کنیم

هر غصه رو نابود کنیم

هر لحظه رو خاطره کنیم....

با هم بودن رو تمرین کنیم

ببخشید اگه این متن اینقد ریخت و پاشیده و درهمه! مثل دفترای اون روزام!

ببخشید که اینقدر چرت می گم.. مثل اون روزا

پس بدونین دوستوووووووووووون دارم مثل اون روزا.. حتی بیشترترتر.. چون فهمیدم کم کسی نبودین برای دل من

بیاین دوباره شروع کنیم..

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/06/26ساعت 0  توسط محبوبه  |